...
بزرگتر که شدم وقتی که حالم از کس حل بازیای بچه ها به هم میخورد و فکر عوض کردن کره زمین ازارم میداد و دلم پر بود ماشین رو روشن میکردم همین جوری تخته گاز میرفتم تا برسم یه جایی که هیش کی نباشه ... توی یه جاده ای چیزی میزدم کنار انقدر داد میزدم که کونم تا پشت گردنم جر میخورد و خالی میشدم... آییی حال میداد...
...
یه مدت بعد که زدم توی کاسبی و بزرگتر هم شدم دیگه وقت جاده و اینا نداشتم... یه دستشویی بود که ته یه پارکینگ بود ... سوت و کور... بی سر و صدا... میرفتم اونجا داد میزدم... خالی میشدم... آییی حال میداد...
...
اما حالا... کاسبی بی خیال ... ماشین زیر پامه... یه خونه مال خودم تک... همه جا تنها... هیش کی نی... احتیاجی نی چش چش کنی... اما نمیدونم چرا هر چی داد میزنم دیگه سبک نمیشم... دیگه حال نمیده...
...
...
...
پ.ن:دارم حس میکنم خیلی بزرگ شدم... بیشتر از سنم... دیگه کم کم وقتشه... اره باید ریغ رحمت رو سر کشید...
راستی... دلم بارون میخواد...
