تبليغاتX
...

...

بچه که بودم اونه وقتایی که از محبتای تخماتیکه بابام حالم به هم میخورد و دلم حسابی پر میشد... وقتی میخواستم خودم و خالی کنم چش چش میکردم که هیش کی خونه نباشه ... میرفتم توی انباری و داد میزدم... آییی حال میداد...

...

بزرگتر که شدم وقتی که حالم از کس حل بازیای بچه ها به هم میخورد و فکر عوض کردن کره زمین ازارم میداد و دلم پر بود ماشین رو روشن میکردم همین جوری تخته گاز میرفتم تا برسم یه جایی که هیش کی نباشه ... توی یه جاده ای چیزی میزدم کنار انقدر داد میزدم که کونم تا پشت گردنم جر میخورد و خالی میشدم... آییی حال میداد...

...

یه مدت بعد که زدم توی کاسبی و بزرگتر هم شدم دیگه وقت جاده و اینا نداشتم... یه دستشویی بود که ته یه پارکینگ بود ... سوت و کور... بی سر و صدا... میرفتم اونجا داد میزدم... خالی میشدم... آییی حال میداد...

...

اما حالا... کاسبی بی خیال ... ماشین زیر پامه... یه خونه مال خودم تک... همه جا تنها... هیش کی نی... احتیاجی نی چش چش کنی... اما نمیدونم چرا هر چی داد میزنم دیگه سبک نمیشم... دیگه حال نمیده...

...

...

...

پ.ن:دارم حس میکنم خیلی بزرگ شدم... بیشتر از سنم... دیگه کم کم وقتشه... اره باید ریغ رحمت رو سر کشید...

                           راستی... دلم بارون میخواد...                            

+        | 

استفراغ دارم... از ته دل... میخوام 

...

...

...

 

پ.ن: کاش از خواب بیدارم میکرد یکی...

+        | 

این قدرت نبود که دست من افتاد... اشتباه میکنی...

وقتی دیدم کسی که داره به من میگه دوستت دارم... با من زندگی میکنه... با من میخوابه...

داره با یکی دیگه اون حرفارو میزنه...( اوه که وقتی به حرفات فکر میکنم استخونام میسوزه)...

کار دیگه ای میتونستم بکنم؟

نه رفیق...

...

...

...

نمیدونم چند روز از اقامتمون توی باکو میگذره ولی خوب دارم به همه چیز گوه میزنم بره...

...

دیشب ساعت ۲ مست مست اومدم هتل... کتی خوابش برده بود... مثل هر شب تنها...

وقتی روی کاناپه نشستم شیشه مشروب از دستم افتاد و شکست... کتی شاکی شده بود... ولی روش نمیشد چیزی بگه... فقط نگام میکرد و ساکت بود...

تا صبح روی کاناپه نشسته بودم و به تو فکر میکردم...

مست مست...

امروز صبح به کتی گفتم باید بریم یه هتل آپارتمان دیگه چون من از محله تارگوی خوشم نمیاد... اونم چیزی نگفت جز باشه...

زور کردم باید بریم هتل empire توي محله ايچري شهر... اونم ساكته و فقط ميگه چشم...

اما خوب اين سكوت كردنا يه جا تموم ميشه و صداش در مياد...

...

...

...

دلم ميخواست اون اينجا نبود... دلم ميخواست ...

 

 

پ.ن:اين كه من چي دلم ميخواد مهم ني... مهم اينه كه ديگه چيزايي رو كه ميخوام نميتونم داشته باشم...

پ.ن:يادته قرار بود كه در مورد تحصيل توي باكو تصميم بگيريم... يادته چه بر خوردي با من كردي؟

پ.ن:من دوست داشتنم رو از تو نگرفتم... فقط خواستم بيشتر از اين تحقير نشم... وقتي با مني و داري...

+        | 

وای از آن مست که با مردم هشیار چه کرد...

 

پ.ن: باقیش باشه واسه یه وقت که اینجوری نبودم...

+        | 

امروز با کتی صحبت کردم... جریان دیشب رو واسش گفتم...

بهم گفت ببین واقعا ناراحت نیستی از اینکه این اتفاق افتاده... هرچی باشه یه زمانی خیلی دوستش داشتی...

جوابمو حال کردم... دیگی که واسه من نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه...

...

...

...

شنبه ساعت ۹ باید مدارکم رو ببرم سفارت روسیه... اخ که بوی نوفل لوشاتو رو دارم حس میکنم...

توی این ده کوره پوسیدم و گائیده شدم... بیچاره کتی... خیلی دلش میخواد اینجا رو ببینه... فکر میکنه مثل تهرانه... هر چند از همون جا هم  خاطره های خوبی ندارم... ولی باز ارزش داره...

پنج شنبه دیگه که رسیدم باکو کتی رو ملاقات میکنم... با هم میایم ایران تا کارام درست شه و با هم برگردیم ...

 

پ.ن: خدایا... همه چیز داره درست پیش میره... ببینم تو این دفه چه جوری خراب کاری میکنی...

+        | 

بسته بودمش... یه چن روزی بود که دیگه بش فک نمیکردم... ولی نشد خوب...

اینجا مال منه... این خراب شده مال منه... خیلی وقته دارمش و نمیخوام از دسش بدم...

...

...

...

این روزا هم میگذره... خیلی هم تند میگذره...  به اندازه پر کردن یه سیگاری ماری جوانا... کشیدن... و نئشه شدن و ... وایییییییییییییییییییییییی که نمیدونی چه حالی داره...

بابا و مامان دو هفته ای میشن ازم بی خبرن...

مغازمو تو اون خراب شده تحویل دادم و دیگه هم باز نمیکنم...

جنسارو هم اوردم ریختم انباری توی خونه...

خودمم... وای نگو از خودم... تا حالا انقدر ملس زندگی نکرده بودم... صبح تا صبح که از خواب پا میشم ناشتا دو تا لیوان لادرز نوش جان میکنم و پشتشم یه سیگاری ملس و ... وای...

باقیشم تو خط نئشه گی تا شب...

شب تا صبح هم ...

...

...

...

یه تار قدیمی بابایی تو انبار داشت... اونو در اوردم و میزنم... صداش قشنگه... یاد اون روزا کنار دریا میافتم... اون روزا که من بودم و تو... اون روزا که هنوز تو مال من بودی... اون روزا که هنوز ... همون ... بود...

هنوز با هیش کی دیگه عوضش نکرده بودی...

اون روزا که زندگیش رو توی با تو بودن خلاصه کرده بود... اون روزا که هنوز ...

اون شب که داشتم واسه استاد غلامی حرف میزدم میگفت همون روزا که به قول سهراب پاسبانها همه شاعر بودند....

اره ... همون روزای ...

میدونی اون وقتا کسی شاعر نبود... این ... بود که همه رو شاعر میدید... بیچاره ...

...

...

...

حالا این روزا...

من چی کم داشتم؟

من چی نبودم؟

من چه کار کردم؟

من چه کار کردم؟

... ... ...

اون از من چیش بیشتره؟ خوشگل تره؟ پولدار تره؟ با فرهنگ تره؟ قشنگ تر حرف میزنه؟

... ... ... نه... فکر نکنم...

یه سوال... ؟

همه اون کارایی که با من کردی با اونم میکنی؟ اون جاهایی که با من رفتی با اونم میری...؟

اون حرفایی که به من زدی به اونم میزنی؟

راستی... مادرت به اونم میگه پسرم؟

وای وای وای چه قدر دلم واسه خودم میسوزه...                   نقطه

 

+        | 

چند روز پیش یه داستان علمی تخیلی خوندم در مورد چهار تا انسان که میرن مریخ...

یه جای داستان این زمینیا هر جا میرن کسی تحویلشون نمیگیره...  انگار هیچ کس باور نمیکنه حرفاشون رو... تا این که یه مریخی پیدا میشه که بهشون یه جا و اسه خواب میده... وقتی میرن اونجا همه تحویلشون میگیرن... تعجب میکنن ولی بعد از مدتی میبینن که نه بابا اینجا دیوونه خونستو اینا هم دیوونن...

مریخی ها خیلی دیوونه داشتن... واسه همین اینارو هم دیوونه دیدن...

ولی خوب اونا دیوونگیشون فرق داشت... تو ذهنشون هر چی تصور میکرئن دیگران هم میتونستن ببینن...

مثلا یارو فکر میکرد اژدهاست... ملت اونو اژدها میدیدن... و بر عکس... دیوونه ها هم هر کی رو هر جور میخواستن میتونستن ببینن...

حالا اینم شده تریپ من... هر کی از را ه میرسه منو خر فرض میکنه... فکر میکنه من خرمو نمیدونم چرا انقدر روی خر بودن من پا فشاری میکنه... انقدر این کار رو انجام میده تا منم مجبور میشم خودمو خر نشون بدم...

 

ولی ...

پ.ن: من خر نیسم...      .

+        | 

كاش من به اندازه يكي از اون توله سگات واست ارزش داشتم...

 

پ.ن: همونا كه نبايد غذاشون يه ربع هم دير شه ... اره همونا كه ازشون تند تند عكس ميگيري...

+        | 

تا آخر دنيا دوان دوان به پيش ميروم...

با دشنه اي در دست و خرقه اي خونين بر دوش...

به مصلخ ميكشم تمام كساني را كه نگاه تو را از من ميدزدند...

با نفرت مصلح ميكنم  غارت گران را...

به پيش ميروم آهسته آهسته... تند تند...

با دشنه اي در دست و خرقه اي خونين بر دوش...

و تو...                     به من ميخندي با سيگاري در دست و خنده اي هرزه بر لب...

و من ميبينم كه اينبار چشمانت را به يغما گران نگاهت هديه ميدهي...

                                       و من به زانو در مي آيم...

                                        پاهايم سست ميشود...

                                        به زمين ميخورم...

                        با دشنه اي در دست و خرقه اي خونين بر دوش...

 

 

پ. ن : مصله مصلح مثلح مثله مسله مسلح يكي از اينا درسته من نادرستم...

+        | 

خبرت خراب‌تر كرد جراحت جدايي

چون خيال آب روشن كه به تشنگان نمايي

تو چه ارمغان آري كه به دوستان فرستي

چه از اين  ارمغان به كه تو خويشتن بيايي

بشدي و دل ببردي و به دست غم سپردي

شب و روز در خيالي و ندانمت كجايي

دل خويش را بگفتم چو دوست مي‌گرفتم

نه عجب كه خوبرويان بكنند بي‌وفايي

تو جفاي خود بكردي و نه من نمي‌توانم

كه جفا كنم، وليكن نه تو لايق جفايي

چه كنند اگر تحمل نكنند زير دستان

تو هر آن ستم كه خواهي، بكني كه پادشاهي

سخني كه با تو دارم، به نسيم صبح گفتم

دگري نمي‌شناسم، تو ببر كه آشنايي

من از آن گذشتم اي يار كه بشنوم نصيحت

برو اي فقيه و با ما مفروش پارسايي

تو كه گفته‌اي تأمل نكنم جفاي خوبان

بكني اگر چو سعدي نظري بيازمايي

در چشم بامدادن به بهشت برگشودن

ز چنان لطيف باشد كه به دوست برگشايي

 

پ.ن: دارم به ف.اک میرم... ناخواسته... نمیدونم چرا...                 .

+        |