تبليغاتX
...

...

هیس ... اروم... یواش تر... نمیفهمی... خدا ترسیده...

 

 

 

پ.ن:ارزششو ندارم... میدونم...

پ.ن:من یه زاپاسم؟

+       

میگه بنویس... میگن بنویس... میگن نیسی... میگه نیسی... میگه باش... میگن باش... .

یکی بگه از چی میشه نوشت... یکی بگه کجا باشم... یکی بگه چه جوری باشم...

...

...

حضرت باری تعالی اون بالا نشسه داره مارو انگشت میکنه...(هر ئوقت اینا رو میگم منتظر بلام)

چرا؟ چون نباید گفت... چون هر راست نباید گفت هر راست نشاید گفت...

این یه جنبه بود...

جنبه دوم( از نوع تخماتیک)

هر که در این بزم مقرب تر است     جام بلا بیشترش میدهند)

جنبه دوم( از نوع رماتیک با رمانتیک اشتبا نگیر رفیق)

واسه اینه که طرفش نیمیری... اره داداش

نتیجه: و ای بنده من منی که تو را خلق کردم فقط برای خالی نبودن عریضه تو را میگایم... همین و بس

تو فکرش هم نرو پیر میشی...

...

...

...

گفتم پیر  گفتم واسه کی ... گفتم واسه چی... نه اینکه هیشکی نی تو این دنیا که دلت و خوش کنه ... نه اینکه هیش کی نی تو این دنیا که بودنش نیگهت داره... هست... ولی...

ولی چی؟ خوب همون حضرت باری تعالی صلاح نمیدونن درست شه اونی که باس درست شه... اونی که درسته...

...

...

...

با دهن جر خورده... بدن به فاک رفته... مغز گاییده شده... میری میشینی توی وان ...

پر از آب گرم... یه نخ سیگار روشن میکنی... دود میکنی میره هوا... هنو نرفته هوا اشکت اومده زمین... خودتو جرواجر میکنی... داد میکشی... نعره میزنی... کون خودتو پاره میکنی... بی حس بی حس ... بی حس تر از اون که حتی نتونی یه پک درست حسابی به سیگارت بزنی نعره میکشی که خدا ... یه کاری بکن... دارم دست و پا میزنم تو این لجنااااااااااااااا... اما نه خدا جون رفتن دارن به بنده های مقرب تر یا به زبان ساده... از ما بهترون میرسن...

خدایا چی کار کنم واست... حرکت میکنم  میزنی منو... ساکن میشم  میگی گوه خوردی... پاشو...

تا کی اخه؟ گفتم بهت پاشو منو کن فیکون کن؟

گفتم منو زیرو رو کن؟

نه میگم منو جر نده... بذا خودم باشم....

...     ...    ...

خسته و بی حس... از حموم یا همون گریه خونه میای بیرون...

به چه امیدی؟

به امید اونی که باس باشه ولی نیس... حالا یه دنیا نبودن هستو تو ...

انعکاس حرفات به خدا... ای بنده من به همین قانع باش وگرنه کونت رو از این پاره تر میکنم...

 

پ.ن:اینا رو گفتم که گفته باشم...

پ.ن:من بچه بودم غم بود اما کم بود...

پ.ن:وقت داره تموم میشه کافی نت میبنده... هنوز هم فحش دارم بده... زیاد...

پ.ن:ممنونم ازت که تحمل میکنی این لجن زار رو...

+        | 

 مییای میشینی توی کافی نت بدون هیچ هدفی... حتی یه کامنت جدید هم نداری...

میری تا کامنت بذاری ولی هیچی نداری واسه گفتن... میخوای پست جدید بذاری ولی بس که حرف داری دچار بی حرفی شدی...

خودتم نمیدونی داری چه کار میکنی...

میری سراغ دوستای قدیمی... سراغ همونایی که یه روز بی قل و قش زیر بارون اکیپی راه می افتادین توی اتوبان و شیشه ها رو میدادین پایین توی سرما تا بارون خیستون کنه...

دعا دعا میکردین که یه مامور ارشاد بگه بزنین کنار و بهتون گیر بده و بتونین بزنین به تیپه مامورا... چرا چون همه یه بهونه ای واسه شناختن هم دارین...

مینا با ما همسایه دیوار به دیوار بودیم... پاسداران... فرخ یزدانی ۴... اون روزا که هنوز خونه ها شکل برج نشده بودن...

اون روزا که مینا شهره و پانته آ رو برداشت اورد توی بکس مون و گفت اینا هم یکی مثل ما... منم واسش صدای گاو دراوردم و ...

اون روزا که سعید نمیتونست لباس پارچه ای بپوشه و حتما باید جین میپوشید ... همه مسخرش میکردیم چون هیچ وقت کمر بند نمیبست... تازه یه روز همه فهمیدن که اون داره از من تقلید میکنه و کمر بند نمیبنده و ...

همون روزا که مثل خر کیف میکردم که اولین وبلاگمو ساختمو همه با هم قرار گذاشتیم که یه وبلاگ داشته باشیم و همیشه به هم سر بزنیم و ...

اما حالا...(توی کافی نت دارم با بغض... اشک... این پست رو مینویسم)

به وبلاگ شاهپور سر زدم... یک سال و نیمه که اپ نمیشه... گوشیش هم خاموشه... خونشون هم جواب نمیده...

شهره اخرین پستش اشک ادمو در میاره... انقدر که دلت میخواد داد بزنی و خودت رو جر بدی...

مینا ... مینا الان بهشت زهراست... ... ...

مونا... اخرین پستش مال فروردینه... نمیدونم کی با ...

سعید هم که وبلاگش انقدر که شبیه صرافیه شبیه به وبلاگ نیست...

حالا میخواین مرد باشم و گریه نکنم ...

تازه امروزم توی این خراب شده چهارم یکی از دوستامه... میخواستن مغازش رو بزنن و کشتنش...

 

 

پ.ن:از تو چیزی ننوشتم... چون نبودن تو باعث شد یاد گذشته ها بیفتم و ...

پ.ن:دلم مرگ میخواهد... با طعم خون و باران...

+        | 

روز تولدت ... دو سه ساعت بعد از اون تایمی که به دنیا اومدی... جلوی بیمارستان محل تولدت... وایسادی... با تلفن... ... ...    اره... داری به فاک میری... نه ببخشید به فاک رفتی...

سکانس اول بعد از گذاشتن گوشی تلفن...:

درو ماشین و باز میکنم و میشینم... اشک تو چشام جمع شده... هوا ابریه... همه جا ساکت... استارت میزنم و ....دلم تار میخواد... دلم بد جوری تار میخواد...

گوشی رو بر میدارم و شماره استاد رو میگیرم... بعد از چند تا بوق... ... ...

سلام استاد...  

سلام

استاد دلم گرفته ... دارم خفه میشم... استاد خواهش میکنم... تار بزن... دلم صدای تار میخواد...

چیه درویش چی شده این وقت شب... درویش ... اروم باش...

استاد خواهش میکنم... فقط بزن...

      چند لحظه بعد صدای تار... ... ...

گوشی رو میذارم روی اسپیکر...

شیشه رو میدم پایین... باد توی موهام موج میزنه... یاد اون وقتی میافتم که کنار تو لب دریا ... هوم... اون موقع هم باد توی موهام موج میزد... اون موقع باد توی موهامون موج میزد...

صورتم خیسه خیسه... مثل اون شب... مثل اون شبی که سرم روی پاهات بود دستت توی موهام... اون موقع هم چشام خیسه خیس بود... اون موقع چشامون خیس خیس بود...

...

...

...

سکانس دوم گوشه اتوبان...:

پیاده میشم و یه نخ سیگار روشن میکنم... اتوبان خلوته... باد هنوز توی موهامه... داد میزنم... داد میزنم... داد میزنم... هوم...

...

 

پ.ن: روز تولد تو رو قرار بود بریم کیش... یادت هست چه قدر خوشحال بودیم... روز تولد منو... هوم... میخواستم بریم شمال... بریم نور... توی همون ویلای کوچیک و دنج...

پ.ن: یادمه گفتی این روزا خیلی چیزا رو یادت نمیاد... اما ذلم میخواست وقتی داشتی اون کار رو میکردی... منو به یاد میاوردی... حد اقل پیش خودت میگفتی من اینو یه مدت دست انداختم... به این دست انداختنش احترام بذارم...                                       

                                                           ...

                                  همه دل خوش اند مطرب بزند به تار چنگی

                                  من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

 من همه چیزو با تو میخواستم... اما تو همه چیز رو میخواستی ... فرقی نمیکرد با کی...

این محترمانه ترین صورت بود                نقطه

+        | 

بچه که بودم اونه وقتایی که از محبتای تخماتیکه بابام حالم به هم میخورد و دلم حسابی پر میشد... وقتی میخواستم خودم و خالی کنم چش چش میکردم که هیش کی خونه نباشه ... میرفتم توی انباری و داد میزدم... آییی حال میداد...

...

بزرگتر که شدم وقتی که حالم از کس حل بازیای بچه ها به هم میخورد و فکر عوض کردن کره زمین ازارم میداد و دلم پر بود ماشین رو روشن میکردم همین جوری تخته گاز میرفتم تا برسم یه جایی که هیش کی نباشه ... توی یه جاده ای چیزی میزدم کنار انقدر داد میزدم که کونم تا پشت گردنم جر میخورد و خالی میشدم... آییی حال میداد...

...

یه مدت بعد که زدم توی کاسبی و بزرگتر هم شدم دیگه وقت جاده و اینا نداشتم... یه دستشویی بود که ته یه پارکینگ بود ... سوت و کور... بی سر و صدا... میرفتم اونجا داد میزدم... خالی میشدم... آییی حال میداد...

...

اما حالا... کاسبی بی خیال ... ماشین زیر پامه... یه خونه مال خودم تک... همه جا تنها... هیش کی نی... احتیاجی نی چش چش کنی... اما نمیدونم چرا هر چی داد میزنم دیگه سبک نمیشم... دیگه حال نمیده...

...

...

...

پ.ن:دارم حس میکنم خیلی بزرگ شدم... بیشتر از سنم... دیگه کم کم وقتشه... اره باید ریغ رحمت رو سر کشید...

پ.ن:گیر دادنم بهت واسه اینه که نمیدونم بعد از من نوبت کیه... نمیتونم قبول کنم جای منو یکی دیگه بگیره... همون جور که قبول کردم جای تو کسی نیاد... حتی اگه خیلی بیشتر طول بکشه...

                           راستی... دلم بارون میخواد... از همون بارونا که با هم از پشت پنجره ویلا نیگاش میکردیم و مست مست مست... ... ...  از همون بارونایی که اشکام رو در میاورد... ... ... از همون بارونایی که ... ...

                                              نقطه

+        | 

استفراغ دارم... از ته دل... میخوام 

...

...

...

 

پ.ن: کاش از خواب بیدارم میکرد یکی...

+        | 

یارو مادر خودش رو گاییده... دوا درمون کرده... کون خودش و هفت جد و آبادش رو پاره کرده ... تا چی...؟

بچه دار شه...  بچه گیرش اومده... اره... فلجه...

سکانس اول -- حرم امام رضا:

خدایا ... اینم شد زندگی... توی بچه گی سختی... نوجوونی سختی... جوونی سختی... زن میگیری سختی... بچه دار شدم... اره اما دهن خودم رو گاییدم تا بهم یه بچه دادی... حالا این جوری...؟؟؟

خدایا... این امام رضا واسطه... ببین اصلا من شفا رو از همین امام رضا میخوام... من که ابرو ندارم... تو یه کاریش کن... ببین امام رضا خوبش کن... من گوشش رو سوراخ میکنم میکنمش غلام تو... جون خودت... تو رو خدا... خداااااااااااااااااااااا...

نتیجه نداد...

خدایا... من خودمو میبندم به اینجا یا بچم خوب میشه یا منو میکشی همینجا...

بازم جواب نداد...

سکانس دوم -- خونه اقدس خانوم زن همسایه:

ببین عزیزم خودت رو ناراحت نکن... مگه نمیگی شوهرت خودشو بسته به حرم... اما شفای بچت رو نگرفتین... خوب میدونی... میدونی چیه...

 

شرح چیه:

۱:وقتی رفتی خلوص نیت داشتی؟ ( بابا من از بچه گی دهن خودم رو واسه امام رضا جر دادم...)

۲:دلت شکسته بود یا نه؟(بابا بعد از یه عمر دهن گاییده گی خدا یه بچه فلج بم داده تو میگی دلت نشکسته؟)

۳:پیله شدی یا نه؟ من دهن خودم رو جر دادم... پدر امام رضا رو در آوردم... حالا تو میگی...

ببین خوب چیزه... امام رضا یه کم صبوره... هنوز ۱۲۴۰۰۰ پیامبر عظیم الشآن و ۱۴ معصوم و بیس میلیون تا یی امام زاده داریم... یکیشون یه کاری میکنمه دیگه...

 

سکانس سوم-- خونه منیژه خانوم زن همسایه اون طرفی

منیژه جون میدونی که این ... (همه این کس شعرا تکرار شد واسه منیژه خانوم)

نتیجه گفتمان علمی این دو خانوم با دیانت و معتقد و متعهد: ببین عزیزم خوب حتما قسمت نبوده دیگه این بچه خوب شه... خدا خودش بهتر صلاح میدونه... شاید اگه این بچه سالم بود فردا یکی میشد از شمر بدتر... زبونم لال...

نه قربونت برم شایدم امتحانه... اره... نیست اینا خونوادگی مخلصن خدا داره امتحانشون میکنه...

پ.ن:اره رفیق... خدا زورش میرسه... یه وقتا دلش میخواد دهن یکی رو همچین میگاد که ناموسشم گاییده شه... یه وقتا هم واسه یه نفر میخواد انر انر... تپل تپل... حالا اگه تخم لای پاته و جیگر داری حرف بزن تا تو هم به عذاب الهی گرفتار شوی...

پ.ن:و ای رسول ما هر وقت که در مورد ذات خدا و فلفسه آفرینش از تو سوال کردند بگو مرتیکه جلون بر به تو چه که دخالت میکنی... مگه میخوای خدا اون دنیا دهنت رو بگاد؟؟؟ 

پ.ن:این یه دیدگاه شخصی هست در مورد این که... نه... دلم پر بود دارم به گا میرم... دو روز دیگه به گوه خوردن میافتم... ولی... میگم که گفته باشم...           نقطه 

+        | 

این قدرت نبود که دست من افتاد... اشتباه میکنی...

وقتی دیدم کسی که داره به من میگه دوستت دارم... با من زندگی میکنه... با من میخوابه...

داره با یکی دیگه اون حرفارو میزنه...( اوه که وقتی به حرفات فکر میکنم استخونام میسوزه)...

کار دیگه ای میتونستم بکنم؟

نه رفیق...

...

...

...

نمیدونم چند روز از اقامتمون توی باکو میگذره ولی خوب دارم به همه چیز گوه میزنم بره...

...

دیشب ساعت ۲ مست مست اومدم هتل... کتی خوابش برده بود... مثل هر شب تنها...

وقتی روی کاناپه نشستم شیشه مشروب از دستم افتاد و شکست... کتی شاکی شده بود... ولی روش نمیشد چیزی بگه... فقط نگام میکرد و ساکت بود...

تا صبح روی کاناپه نشسته بودم و به تو فکر میکردم...

مست مست...

امروز صبح به کتی گفتم باید بریم یه هتل آپارتمان دیگه چون من از محله تارگوی خوشم نمیاد... اونم چیزی نگفت جز باشه...

زور کردم باید بریم هتل empire توي محله ايچري شهر... اونم ساكته و فقط ميگه چشم...

اما خوب اين سكوت كردنا يه جا تموم ميشه و صداش در مياد...

...

...

...

دلم ميخواست اون اينجا نبود... دلم ميخواست ...

 

 

پ.ن:اين كه من چي دلم ميخواد مهم ني... مهم اينه كه ديگه چيزايي رو كه ميخوام نميتونم داشته باشم...

پ.ن:يادته قرار بود كه در مورد تحصيل توي باكو تصميم بگيريم... يادته چه بر خوردي با من كردي؟

پ.ن:من دوست داشتنم رو از تو نگرفتم... فقط خواستم بيشتر از اين تحقير نشم... وقتي با مني و داري...

+        | 

وای از آن مست که با مردم هشیار چه کرد...

 

پ.ن: باقیش باشه واسه یه وقت که اینجوری نبودم...

+        | 

امروز با کتی صحبت کردم... جریان دیشب رو واسش گفتم...

بهم گفت ببین واقعا ناراحت نیستی از اینکه این اتفاق افتاده... هرچی باشه یه زمانی خیلی دوستش داشتی...

جوابمو حال کردم... دیگی که واسه من نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه...

...

...

...

شنبه ساعت ۹ باید مدارکم رو ببرم سفارت روسیه... اخ که بوی نوفل لوشاتو رو دارم حس میکنم...

توی این ده کوره پوسیدم و گائیده شدم... بیچاره کتی... خیلی دلش میخواد اینجا رو ببینه... فکر میکنه مثل تهرانه... هر چند از همون جا هم  خاطره های خوبی ندارم... ولی باز ارزش داره...

پنج شنبه دیگه که رسیدم باکو کتی رو ملاقات میکنم... با هم میایم ایران تا کارام درست شه و با هم برگردیم ...

 

پ.ن: خدایا... همه چیز داره درست پیش میره... ببینم تو این دفه چه جوری خراب کاری میکنی...

+        |